الا به ذکر تو و یاد تو تطمعن القلوب
-
تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 9:20
در حین نوشتن این متن، هنگام خواندن جزوه های درس آن استاد خدا نشناس،موقع بالا رفتن از پله های دانشگاه،وسط امتحان وقتی که سر تا پا عرق کرده ام و به جز دو سوال ،جواب مابقی را فراموش کرده ام،هنگامه ی نا ا
نسیان
-
تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 9:20
تنهایی یعنی قسمت ارتباط وبلاگ ،باکس ایمیل،دایرکت اینستاگرام،پیام های تلگرام و اس ام هایت را چک کنی و هیچ پیام جدیدی نداشته باشی.دریغ از یک "سلام حالت چطور است؟" به بعدتر ها فکر میکنم به این که مرده ام و حتی کسانی که برایشان عزیز بوده ام من را فراموش کرده اند.به فراموش شدن فکر میکنم.... به لایه های ج...
چهار پیام کوتاه
-
تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 9:20
غیر تو مهربانی هیچ کس بر من کارساز نشد.یا آلوده به منت بود و ریا،یا مقطعی بود و گذرا. الحق که باید من امروز گل و شیرینی میگرفتم و می آمدم دم در خانه تان و روز پرستار را تبریک میگفتم . هرچند ممکن بود ب
د.د
-
تاریخ: 1397/10/10 ساعت: 22:50
حتی اگر به رسم پرهیزکاری صوفیانه از گفتنش امتناع کنم...
آنِ منی.کجا روی
-
تاریخ: 1397/10/10 ساعت: 22:50
تو همانی که میتوان بیشتر از ویلاهای ایتالیایی،قصر های فرانسوی،کلبه های انگلیسی،دژ های آلمانی،مساجد ایرانی و سادگی روستایی دوست داشت. تو همانی. نه ساده،نه پر جزئیات،نه شلوغ،نه جلف،نه کپی،نه بی سلیقه و نه ناقص. تو همانی.خودِ دوست داشتن. تو هم آنی.
جواب آمد :نه
-
تاریخ: 1397/10/10 ساعت: 22:50
گریزی هست...؟ عشق گفت اما:راه هست و رفته ام من بار ها|
چه فکر نازکِ غمناکی
-
تاریخ: 1397/10/10 ساعت: 22:50
مثل آخرین درنای از دسته ی خود که یازده سال به تنهایی کوچ کرده و هیچ هم نوعی ندیده است... مثل تنها وال پنجاه و دو هرتزی که از ابتدای عمر به تنهایی شنا کرده ،آواز خوانده و هیچ جفتی نداشته است... مثل یک تنهایی شفاف و صریح
خُسران
-
تاریخ: 1397/10/10 ساعت: 22:50
امروز مابین سردرد های میگرنی،حالت تهوع های عصبی،استرس کارهای عقب افتاده،طرح کار نکرده،اتاق مرتب نشده،هیاهوی محیط اطراف،مهمان های از راه دورآمده هیچ اتفاقی نیفتاد. زمان گذشت،زمین از حرکت نایستاد و آسمان همان آسمان بود. فقط من بعد از درست شش ساعت و شش دقیقه یادم افتاد که امروز جمعه بود. چقدر دیگر خودم...
ابن مشغله
-
تاریخ: 1396/10/17 ساعت: 15:07
بیش از نود کتاب از ابراهیمی منتشر شده. اما این کتاب یه زندگی نامست.مخاطب با مطالعهی این کتاب متوجه میشه که ابراهیمی در طول زندگی خود شغلهای زیادی رو تجربه کرده . اون هر بار یا به خواست خود یا با لطف اطرافیان مجبور بود شغل خودش رو تغییر بده. در آغاز کتاب از دوران کودکیش مینویسه. از زمانی که برای پدر ...
پس بیا با عشق فصل بغضمان را رد کنیم
-
تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 23:51
آخرش روزی بهار خنده هامان میرسد...
هنوز
-
تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 23:51
میدانم آخر قصه که پرده ها بیفتد من گریه خواهم کرد. این چشم بند را که از چشم هایم بردارند ،نور که به این قفس تاریک بتابد راز قصه را خواهم فهمید. میدانم تمام این لحظات تاریک که من سرگردان بوده ام تو دستم را گرفته ای،از مسیر هایی که پر از چاله هابود عبورم داده ای ..و من بی خبر از سختی راه، تمام راه را ...
باغ مخفی
-
تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 23:51
کی پایست به یه کتاب فروشی دستبرد بزنیم؟قول میدم از هر کتاب یه جلد بردارم و دزد منصفی باشم.من حساب کردم کلی کتاب نخونده دارم که هربار نمیتونم برم از کتابخونه بگیرم و دوباره پسش بدم،تو کتابخونه ی خودمم نه جای خرید کتاب اضافی هست نه دیگه مامان میزاره کتاب بخرم. مگر اینکه کتابارو بدزدم بریزم تو پارکینک....
Cause of my happiness
-
تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 23:51
من همین الان الگوی زندگیمو پیدا کردم الگوم حالا نه نویسنده ی مورد علاقمه که تو کف نوشتنشم ،نه جامعه شناس خفن دوران نوجوانی وقتی همه عاشق بازیگر و فوتبالیست بودن من روش کراش داشتم نه هم اون استاد عشق دانشگامون که وقتی حرف میزد قلب بیرون میزد از چشام و میخواستم استاد راهنمام بشه الگوم (یکی از الگوهام)...
بدون عنوان
-
تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 23:51
یکی میگفت نمیدونم کی بود و کی (چه وقتی!) تو رابطت رو با خدا درست کن...رابطتت با خلق خدا درست میشه...
Cinderella
-
تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 23:51
Just because it's what's done doesn't mean it's what should be done خوب بالاخره فرجست و باید فیلمای ندیده رو ببینیم فیلم های دیده رم مرور و نقد کنیم. خواستم بگم علاوه بر این که سعی کنین خودتون رو خیلی زیاد طرفدار محیط زیست نشون بدین بهتره بدونین الا با همین یه جمله شاهزاده رو شیفته و واله ی خودش کرد...
باغ بی برگی که میگوید که زیبا نیست؟
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 2:20
دیروز اولین شیشه ی توی بالکن شکست. پاییز باید یهو بیاد.محکم بیاد.با اون جذبه همیشگی اش.ملموس مثل اون شعر:خیزید و خز آرید که هنگام خزان است.. خیابون تا پنج سانت پر برگ رنگی باشه.بارون بزنه به شیشه.نقل بباره سر عابرا.باد بیاد چترارو تکون بده انقدر محکم که مجبور شی چشاتو ببندی تا شن توشون نره. ازین پای...
دل من ز غصه خون شد دل او خبر.... ندارد؟
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 2:20
آهای خزون داغ باغ بی بهاری شبیه چهره ام شدم،کجایِ کاری؟ طنین موج و ساحلم،خبر نداری...
لا تاخذه سنه و لانوم
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 2:20
من بی در و پیکر ترین دنیای خواب هارا دارم.میتوانم بگویم هر کس که بخواهد سرش می اندازد و داخل میشود.خواب کسانی را می بینم که تابه حال با هم حتی هم کلام هم نشده ایم.یکی از بچه های دانشگاه،فامیل دور مادری و اخیرا همسایه ی دیوار به دیوارمان. البته دایره ی خواب هایم به اشخاص عجیب و غریب ختم نمیشود جاهایی...
حسین سر و سامونش داد.
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 2:20
بهم گف: ببین من هر دری رو زدم بعد یادم افتاد که دم در یه خونه نرفتم. من با همین "بی سر و سامان تو ام یا حسین "حاجتمو گرفتم. حسین سر و سامونم داد. نگاش کردم چشاش اصلا دروغ نمیگفت. میدونم حسین از خونواده ایه که مسکین و یتیم و اسیر رو از دم در نروندن و غذای هر سه روزشون رو بخشیدن. گفتم تو از کدوما بودی...
از دست احتمال خودم گریه میکنم
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 2:20
تو را توی یک شی شکستم. انگار که تناسخ حقیقتی باشد.شکستم...شکستم..شکستم. خشم از درون میپوساند.از درون پوک میشوم ویک هو انگار که تلنگری ،لگدی به یک پایه ام بزنند...فرو میریزم. بی تو ساختمانی شده ام رو ی یک پایه... دوام نمی آورم.شکسته هایم را جمع میکنم. لای کاغذ ها، دستمال کاغذی اشک ها..کاغذ پوستی اتود...